تبليغاتX
gggبه وبلاگ سکوت شبگرد خوش آمدیدggg Free Web Counter
Free Hit Counter

*
*
*
*
*
*
*

Online User :

www.sokoteshabgard.blogfa.com بجای آدرس

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

به وبلاگ سکوت شبگرد خوش آمدید
ما به هم قولی دادیم قلبامون جدا نشه
سلام به تمام شما عزیزان

شاید من دیگه تا خیلی وقت دیگه وبلاگ سکوت شبگرد را آپ نکنم

چون باید برم کجا؟نمیدونم.ولی شاید یه روزی برگشتم.

به امید دیدار

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:42  توسط ali | 
چرا رفتی عزیزم آخه مگه حرفی زدم

چرا رفتی عزیزم آخه مگه حرفی زدم ، زخم زبونی من زدم

آره همش بهونه بود مسأله یار دیگر بود

دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود

برو با یارت عزیزم ، رها کن این تن منو ، الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

ما به هم قولی دادیم که قلبامون جدا نشه ، از تو دل نمی کنم هر چی میشه بذار بشه

اگه یک روز خواستی گلم یکی رو نفرینش کنی

بگو که مثل من بشه ، آواره از خونه بشه ، زجر جدایی بکشه .

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:34  توسط ali | 
تو که رفتی،منم یه روز میرم
يادته يک روز بهم گفتي !!!! هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکات رو ببينه و بهت بخنده ؟ گفتم اگر بارون نباره چي؟؟؟؟؟؟ برگشتي و گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريش ميگيره!!! گفتم يک خواهش ازت دارم وقتي که آسمون چشمام ميخواد بباره ميشه تنهام نذاري؟ گفتي به چشم ... اما حالا امروز دارم گريه ميکنم ولي آسمون نميباره تو هم اون دور ايستادي و بهم ميخندي

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:48  توسط ali | 
خدایا
       خدايا درگاه تو در بي پناه ترين لحظه ها
       ودر دردناكترين غم ها‏‏و دورترين فاصله ها

                       از من

         و تو باز آرامگاه جاويد قلبم هستی

        آري بر آستان بي نياز تو تكيه كرده ام

   و تو نيز دستان سرد و يخ كرده ي پراز گناهم را بگير 
 و بگذار عظمت وجودت را با تمامي وجود و بي لياقتي خويش  درك كنم.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:47  توسط ali | 
آشناترین آشنای دل
لحظه های دلتنگیم را می سرایم
 
لحظه های با تو بودن در عین بی تو بودن
 
لحظه های جاوید ذهنم را می گویم
 
لحظه ها یی که یاد تو میهمان دل شکسته ام است
 
دلی که روزی هزار بار می شکند
 
از دوری از فراق از انتظار
 
می دانی چه می گویم  تنها تو می دانی
 
می دانی دل شکسته را مرهم بودن یعنی چه
 
می دانی تکرار واﮋه غریب بی تو بودن یعنی چه
 
می دانی زخم خورده از دنیای ویران بودن یعنی چه
 
می دانی بین آشنا بیگانه بودن یعنی چه
 
تو می دانی و تنها تو می دانی
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:37  توسط ali | 
کوچه های بی کسی

مانده ام در كوچه هاي بي كسي                                 سنگ قبرم را نمي سازد كسي

مردم و خاكسترم را باد برد                                         بهترين يارم مرا از ياد برد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:12  توسط ali | 
آخر قصه من تاریکه

اي خدا اي خدا اي خدا

 ديگه دنيا واسه من تاريکه           زندگي کوره رهي باريکه

آخر قصه من نزديکه

 اين منم از همه جا وا مانده از همه مردم دنيا رانده

 رانده و خسته و تنها مانده

اي خدا اي خدا اي خدا

عشق بي غم تويی تو

فقط تو.....

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:45  توسط ali | 
ازسر کوی تو با دیده تر خواهم رفت.....

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت 
چهره آلوده به خون آب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت!!!
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت !
نیست باز آمدنم                           باز اگر خواهم رفت!!!

مینویسم با دل تنگ

هر چند که دیگه اشکام مجال نوشتن نمیده

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 21:38  توسط ali | 
آسمونی...................

آسمون مست جنونی     آسمون تشنه ی خونی

آسمون مست گناهی     آسمون چه روسیاهی

اگه زندگی عذابِ     یه حباب روی آبِ

من به گریه هام می خندم     می گم این همش یه خواب

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:42  توسط ali | 
جاده زندگی من

این جاده ،جاده زندگی

یه شبگرده

انتها نداره

خودم،خوب میدونم یه عمر بایدتو این جاده

سرگردون باشم

اه

ای خدای من منم دل دارم ولی از جنس

شب.....؟

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:12  توسط ali | 
آدمک
آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:6  توسط ali | 
گل رز حیاط قلب من

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد

به زوال زيباي گلهاي در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه ي ما كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط ali | 
ناشناس...من نمشناسم....شما می شناسین
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

                                             آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

                                                               آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری


          آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
          آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده  می خواهم بدانم،
          دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
               
    بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

این تونظرات بودنمی دونم کی نوشته. یعنی مخاطبش من بودم........ نمی دونم؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 8:45  توسط ali | 
دلبرم مستانه می رقصد
  بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه میرقصد

                                                       بت افسونگرم لب بر لب پیمانه می رقصد

 بده ساقی شراب اتشین مست و خمارم کن

                                    

که امشب دلبرم در مجلس بیگانه میرقصد

  

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:34  توسط ali | 
اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت الوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان "ادم"
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
ادمیت مرد!!!
گرچه ادم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختن
ادمیت مرده بود...
بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت.
ای دریغ
ادمیت بر نگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از ازادگی.. پاکی.. مروت..ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست..
وندرین ایام زهرم در پیاله..زهر مارم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟؟؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وااااای جنگل را بیابان میکنند.
دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان میکنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت... مرگ عشق... گفتگو از مرگ انسانیت است!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:11  توسط ali | 
تنهایی شبگرد

  در زندگی من چیزی جز زندگی وجود ندارد

  زندگی من آمیزه ای از تنهایی دانایی و دیوانگی

  تنهایی همه جای خانه ی دلم را از خود پر کرده است

  تنهایی در دل من آسوده تر از هر جای دیگر است

  بنابراین هرگز از دل من بیرون نمی رود

2 نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:16  توسط ali | 
هو

اولين بيت غزل، باز به نام من و تو

يك نگاه گذرا باز سلام من و تو

 

پشت اين پنجره بسته دگر هيچ نماند

نقشي از خنده مستانه به جام من و تو

 

گر چه از چشم همه باز گريزان شده ايم

بر سر كوچه و بازار، كلام من و تو

 

مي نويسم كه دگر طاقت دوريْت نماند

كس نباشد كه بياورْد پيام من و تو

 

سال هاست كه از پنجره ها خسته شديم

كي شود گردش ايام، به كام من و تو

 

خم اين كوچه تو را باز ز من مي گيرد

آخرين بيت غزل... باز به نام من و تو...

                           این سروده یکی از دوستانه... خیلی قشنگه

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:32  توسط ali | 
گل هر آرزو . رفته از رنگ و بو

قضاوت باد
درقیامت گیسوانت
تکلیف من چه بود که نه متهم بودم و نه شاکی
تنهاعبور می کردم از این قیامت غمگین
به امیدآنکه شاید بخشوده شوم !

 .........

وقتی  تو نیستی

حزن هزار آسمان بی آبان را گریه می کنم
وهزار کودک گم شده در نهان من
لای لای عاشقانه تورا می طلبند
چشم کدام خسته از آواز من خواهد گریست؟
سر به نام تو ، خانه
خانه به نام تو ، سینه
سینه به نام تو ، رگبار

.......

مي خواهم به عقب برگردم

در تلاقي گريه و سکوت، از نو شروع کنم...

تار بزنم

و در ترکيب رنگ ها فقط به آبي برسم

جاهايمان را عوض کنم

جاده را براي خودم

انتظار را براي تو بکشم !

اگر به عقب برگردم

اين بار

تويي که مي ماني

منم که مي روم !

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 16:31  توسط ali | 
قانون انسانها
 پل آلوار :

    اين است قانون گــــرم انسان ها
     از زر باده مي سازند
     از زغال آتش و
     از بوسه ها انسان ها !

     اين است قانون سخـت انسان ها
     دست ناخورده ماندن
     به رغم شوربختي و جنگ
     به رغم خطرهاي مرگ !

    اين است قانون دلپـذير انسان ها
    آب را به نور بدل كردن
    ر !ويا را به واقعيت و
    دشمنان را به برادران !
    و من :

    اين است قانون گند انسان ها
    از انسان شيطان مي سازند
    از قلب ها سنگ
    و از عشق ، نفرت

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:14  توسط ali | 
هر چه می کشیم از دوست
 

 نردباني ساخته ام ازبرگ خزان

 تاروم باآن به عرش آسمان

 يك به يك بالا برفتم من زآن

 تاكه شايد من رسم بر آسمان

 ناگهان يك نارفيق باتيشه اش

 ضربه زد برساقه هاوريشه اش

 من بيفتادم ازآن بالا به گور

 باسالاري چو افتد ازستور

 غرق اين دنياواين سودا شدم

 غافل ازآن عالم معناشدم

 روزگاري جايگاهم عرش بود

 غافل ازآن نقش من فرش بود

 واي برمن همچنين برخاكيان

 صدهزاران حيف برافلاكيان

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 16:1  توسط ali | 
اه ای خدایه من.......
من تاوان گناه کدامين خدايانم؟که اين چنين سخت به مسلخ می روم...
من بايد از کدام آتش......کدام دريا ....بگذرم ....؟
 من از عدالت می ترسم ....واهيست
در نهايت زيستن مرگم را سوگند می خورم!
من از ابليس هم رانده ترم
نگاه کن....
چشمهايم را می بينی؟.....جز نفرت چيزی برايت ندارد
من يک گناهم !
گناهی که دانسته روی داد؛.....جز شرم چه گويم؟...
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 16:11  توسط ali | 
قلب
با شما آیندگانم ای جهان سازان خشنود

 قلب كشوري است كوچك كه پايتخت آن راعشق نام زده اند.فرمانده آنجا محبت مي باشد. نزديكي اين كشور پرتگاهي است به نام چشم كه آبشاري از آن جاريست.آب همين آبشار بعد از تجزيه به دو عنصريكي انتظارو ديگري جدائي تبديل ميشود.

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 16:58  توسط ali | 
کیست؟....چیست؟......کجاست؟.......سالهاست مرده

دوستت دارم اي تك چراغ زندگي من Y

دوستت دارم اي تك واژه زندگي من Y

دوستت دارم اي تك خوشي زندگي من Y

دوستت دارم اي تك عشق زندگي منY

دوستت دارم اي تك كليد خوشبختي منY

دوستت دارم اي تك ياردوران تنهايي منY

دوستت دارم اي تك ستاره ي زندگي منY

دوستت دارم اي تك نياز زندگي منY

دوستت دارم اي تك اميد زندگي منY

دوستت دارم اي تك آواي زندگي من Y

دوستت دارم اي تك دوست شبهاي منY

دوستت دارم اي تك معني دهنده ’ زندگي من Y

دوستت دارم اي تك روياي زندگي من Y

دوستت دارم اي عشق بي جواب من...

 دوستت دارم

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 16:54  توسط ali | 
نمیدونم چی بگم ......ولی قشنگه...نیست؟
2 نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 21:4  توسط ali | 
دوری از تمامی خاطره ها (تقدیم به تو که نزدیکی ولی بازم دوری)

 

 

  دورم از تمامی خوبیهایت ، دورم از دست نوازشگر مهربانت

 

 دورم دور

 

 وگم شدم در این غربت شوم

 

 دورم دور

 

 دورم از گرمی نگاه پر امیدت ، دورم از آغوش پر شورت

 

 صدای قلب مهربانت را هر شب آرزو دارم

 

  و صدای نفس هایت را هر شب تمنا

 

و تو نیستی و من دورم ازتو ، دورم از لحظه های باتو بودن

 

 و تنهایم دراین سکوت و دلگیر از این جدایی

 

 و باز هم شاید فرارسد دگرروز، آشنایی

 

دورم دوراز لای لای گهواره شبها ی دراز تنهایی

 

و سرشارم از خاطرات خانه قدیمی در کوچه باغ های شهر شعرو گل و بلبل

 

 ومحصور در این دیوارهای نازک رسوایی

 

دورم از تمامی  زمزمه های  کوچه باغ های پاییزی

 

دورم از خبر یاس و سپیده از بنفشه، از گل های سرخ باغ همسایه

 

دورم از صدای خنده های مهربانت ، دورم ازهجوم تند نفس هایت

 

دورم دور از دستی که زندگی داد به من

 

دورم از غزل های شاعر همیشه عاشق سعدی

 

دریک غروب دریک خیابان مه گرفته دور

 

دورم از بازی آدمکهای سرگردان بر روی یک پرده ناموزون کور

 

دورم دورم  دور

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 16:36  توسط ali | 
فقط 1نفر اونم تو هستی

 من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

 از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

 دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

 ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

 مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

 جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

 ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

 دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

 بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

 جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

 شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخواهی 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:29  توسط ali | 
تنهایی شبگرد.....

   من آن تنها ترین تنهای شبگردم

   که شب ها در خیالم با تو می گردم

   من ان تنها ترین انسان بی وزنم

   که ساعت ها میان ابرها می خندم و شادم

   من آن خسته ترین مجنون ولگردم

   که مدت ها میان شهر می چرخم

   من آن بی کس ترین کو خداوندم

   که از طوفان و بوران ها نمی ترسم

                               فقط به یاد تومریم پاییزی دوست دارم

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط ali | 
اینو بدون همه مسافریم یه روز باید بریم
    تـو زنـدگـي مـســافــريــم

 

يـه روز مـيايم به اين خونه

امـا يــه روز بــايــد بــريــم

تـو ايـن ســراي بــي وفــا

كـــه پـــر شـــده از آدمـــا

فقط ميمونه چند تا عكس

يـا مـشـتـي از خـاطره ها

يـكـي مـيشه اهل هوس

طـالــب شــاديــه و بــس

اسـيـر دل خـواسـتـنـيـهـا

روحش رو بسته تو قفس

يـكـي مـيشه عاشق زار

در بـــدر و دنـــبـــال يـــار

يـه لــحــظــه آروم نــداره

دلـش هـمـيشه بي قرار

يـكـي بـه فـكـر شـهـرتـه

بــه فـكـر اسـم و قـدرتـه

دنـيـا بـراش جـايــي كــه

مـــخــزن پــول و ثــروتــه

يـكـي ميشه باده پرست

يـه آدم هـمـيـشه مست

براش چـه فـرقـي مـيكنه

با كي پاشد ياكه نشست

يـكـي كـارش دل بـردنــه

جـون رو بـه لب رسوندنه

تـا لـب چـشـمـه بردن و

لـب تـشـنـه بــاز آوردنــه

مـن و تـو هـم مـسافريم

يـه روزي از ايـنـجـا ميريم

بـيا كه دل رو نشكونيم

با رفـتـن از دلـها نـريم

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:0  توسط ali | 
واسه دل یه شبگرد
مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
 
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
 
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
 
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي  هزار بار بميرم
 
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
 
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
 
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
 
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
 
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
 
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
 
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
 
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
 
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
 
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
 
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه

مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه

مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه

مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني

مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني

مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن

مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن

مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن

بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا

بخونن.................دوست دارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 12:55  توسط ali | 
نغمه های سکوت
در تنهاییم وا مگذاری این عشق بی زبان راکه
در یک زندگی , در یک بودن
زندگی را به دست مرگ بخشیده ام
آه در دلم به سکوت نشسته و
فریادم
زیر شلاق سایه ها شکسته
کویر بی تاب تنم در تمنای
دستان تو میسوزد
با من بمان
حتی به اندازه یک لحظه
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 10:34  توسط ali |