تبليغاتX
gggبه وبلاگ سکوت شبگرد خوش آمدیدggg Free Web Counter
Free Hit Counter

*
*
*
*
*
*
*

Online User :

www.sokoteshabgard.blogfa.com بجای آدرس

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

به وبلاگ سکوت شبگرد خوش آمدید
ما به هم قولی دادیم قلبامون جدا نشه
آدمک
آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:6  توسط ali | 
گل رز حیاط قلب من

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد

به زوال زيباي گلهاي در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه ي ما كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره ميخوانند

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط ali | 
ناشناس...من نمشناسم....شما می شناسین
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

                                             آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

                                                               آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری


          آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
          آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده  می خواهم بدانم،
          دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
               
    بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

این تونظرات بودنمی دونم کی نوشته. یعنی مخاطبش من بودم........ نمی دونم؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 8:45  توسط ali | 
دلبرم مستانه می رقصد
  بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه میرقصد

                                                       بت افسونگرم لب بر لب پیمانه می رقصد

 بده ساقی شراب اتشین مست و خمارم کن

                                    

که امشب دلبرم در مجلس بیگانه میرقصد

  

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:34  توسط ali | 
اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت الوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان "ادم"
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
ادمیت مرد!!!
گرچه ادم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختن
ادمیت مرده بود...
بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت.
ای دریغ
ادمیت بر نگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از ازادگی.. پاکی.. مروت..ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست..
وندرین ایام زهرم در پیاله..زهر مارم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟؟؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وااااای جنگل را بیابان میکنند.
دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان میکنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت... مرگ عشق... گفتگو از مرگ انسانیت است!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:11  توسط ali |